حجم سکوت
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگرگذشتم
تو خونمون هرشب زمستـــــــــــــــونه...
من منشاء ســــــــــــــــــــرمای این خونم
اون واسه من میــــــــــــــــــــمیره اما من.....
"فقط واســـــــــــه تــــــــــــو زنــــــــــده می مـــــــــــــونم"

شنبه دهم اسفند 1392 | 11:6 | دختر باران |


هی اون کسی که رفتـــــــــــــی....
اینــــــــــــو همــــــــــــیشه یادت باشــــــــــــــه...
اونــــــــــــی که ازمن گـــــــــــذشــــــت.....
"واســـــــــــــــــــه منــــــــــــــــ درگذشـــــــــــــــت"

شنبه دهم اسفند 1392 | 11:5 | دختر باران |

دوستای خوبم سلام مثل همیشه بازباتاخیر اومدم...

اما ایندفعه یه اتفاق عجیب توزندگیم رخ داده...

اون برگشته...برگشته

هنوزباورم نمیشه...هنوزچیزایی که بهم گفت توگوشم میپیچه...هنوز....

تلفن وبرداشتم حس عجیبی داشتم...گفتم یه زنگ بزنم ببینم کی گوشی روبرمی داره...

تماس با....

گوشی روبرداشت:

الو...الو...چراحرف نمیزنی؟الو...

قلبم داشت ازجاش کنده میشد...گوشم داشت از صدای تاپ تاپ قلبم کر میشد...

میخواستم حرف بزنم اما...امانمیتونستم

به زورگفتم...الو....اماتماس قطع شده بود

گوشی روانداختم یه گوشه.محکم سرم وگرفتم گفتم من چم شده..؟چرادارم دوباره خودم وزجرمیدم...

ناخودآگاه دوباره دستم رفت سمت گوشی شمارش روگرفتم بوق خورد یه بار دو بار...

گوشی رو برداشت:

الو...

گفتم:سلام حالت خوبه؟...قلبم داشت می استاد...

خیلی گرم احوال پرسی کرد وگفت خوبم...چه خوب شدکه بهم زنگ زدی...

گفتم اون چطوره؟گفت اون...مکثی کرد وگفت:اونم خوبه

گفتم زندگیت رو به راهه؟ گفت زندگیم....

دوباره ساکت شد...

بعدازکمی مکث گفت خوبه...

گفتم انگار اززندگیت راضی نیستی...حرف زدنت یه طوریه...

آخه من خوب میشناختمش هیچ موقع اینجوری نبود مطمئن بودم اتفاقی افتاده

گفت:دارم جدا میشم...دارم ازش جدامیشم...

یه لحظه سرم گیج رفت...باورم نمیشد دارم چی میشنوم...توبخاطر اون همه رویاهای قشنگمون

 وخراب کردی بخاطر اون به منی که بدون تو حتی نفس کشیدن برام سخت بود پشت

 کردی...حالابه یک سال نکشیده میگی دارم جدامیشم؟؟؟؟هنوزباورم نمیشه....هنوزفکر میکنم

بازم داری بازیم میدی...

من زجرکشیدم ۵سال... ۵سال کم نیست...۵سال ازعمرم هدررفت...۵سالی که بعدش شدم مرده متحرک...

حالا میشنوم تو...تویی که عشقم بودی...تویی که بهم پشت کردی...گذاشتم بری تاخوشبخت بشی

 اما حالا دارم میبینم توهم فقط زجر کشیدی...

من ۵سال زجر کشیدم تو توی یه سال هرشب دعواکردی....(خدا جای حق نشسته)

وخدا اینجا نشسته با من وتو چای مینوشد...

من وتو داریم تاوان چی وپس میدیم؟؟؟

 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 15:8 | دختر باران |

سلام دوستاي خوبم...                         

من الان دبي هستم جاتون خالي

برعكس ايران كه هواسرده اينجاهواكرمه....

خلاصه ميخواستم بكم شايدبرنكشتم ، شايدتوراه بركشت هوابيماي به دردنخوري كه اسمشونميارم سقوط كردمردم خداروجه ديدي ....

به هرحال خوبي كه نديدين بديهام رو ببخشيد.


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 16:17 | دختر باران |

طناب رابه گردنش انداختند...

گفتند:آخرین آرزویت؟

گفت: دیدن عشقم...

گفتند:خسته است...تاصبح برایت طناب بافته...

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 11:25 | دختر باران |

عاشق ترین مرد آدم بود که بهشت رابه لبخندحوافروخت..........

حواکه بغض کندحتی خداهم اگرسیب بیاورد،چیزی جزآغوش آدم آرامش نمیکند...

خوش به حالت آدم...خودت بودی وحوایت...

وگرنه حوای توهم هوایی میشد...!وخوش به حالت حوا...تنهاحوای زمین توبودی...

وگرنه آدم هوای حواهایی دیگرداشت...دیگر نه ادم،آن ادم است ونه حوا،آن حوا....

من وتو،زاده ی کدامین دونخستینیم؟؟؟که نه بوی ادمیت داریم ونه هوس حوا....؟!

وقتی سایه ها بوی انسانیت نمی دهند!همان بهترکه سایه ای بالای سرت نباشد...

اینجابرای حوابودن...ادم کم است...

به جرم وسوسه چه طعنه ها که نشنیدی حوا....پس ازتوهمه تاتوانستندآدم شدند...!

چه صادقانه حواشدی و...چه ریاکارانه ادمیم...!

توآدم...من حوا...

بیاجهانی دیگرآغازکنیم...عشق بورز...دوستم داشته باش...تازه سیب چیده ام!

حوابودن تاوان سنگینی دارد...وقتی ادم ها برای هردم وبازدم به هوا نیازدارند...!

حوا...!جان مادرت راست بگو تومگرسیب راپوست کندی وخوردی که دنیا اینگونه پوست مارامی کند؟

هیچ کس نفهمید،شایدشیطان عاشق حواشده بود که به آدم سجده نکرد...!

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 11:10 | دختر باران |

شعر علی اکبر لطیفیان برای حضرت معصومه(س)

حرم امن تو کافی است هراسان شده را


مثل شه راه بده آهوی گریان شده را

 

دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت


تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را

 

مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است


خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را

 

گندم ری به تنور کرمت پخته شود


از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را

 

هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است


از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را

 

به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم


چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را

 

گر قرار است جبینش به قدومت نرسد


کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را

 

در محلّه خبر لطف تو   بهتر پیچید


پخش کردند اگر قصه مهمان شده را

 

شدنی نیست کرم داشته باشی ، امّا


دستگیری نکنی دست به دامان شده را

 

پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت


تا ببندند به آن زلف پریشان شده را

 

ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم


گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را

 

جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو


تا قم آورد دل شاه خراسان شده را


ولادت با سعادت حضرت فاطمه معصومه(س)وروزدختربرهمگی مبارک باد

شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 17:4 | دختر باران |

دوست ندارم بهت سلام کنم چون تحمل خداحافظ های دوباره توروندارم

 

امروزنظرات وبلاگم وچک میکردم به وبلاگ یه دوست سرزدم...خیلی سعی کردم نوشته هاش

 

 وفقط بخونم فقط بخونم همین."حسش"نکنم ولی نشد...

 

خیلی وقته برات چیزی ننوشتم

 

آخه دیگه کارم ازنوشتن گذشته...دیگه نوشتنم خالیم نمیکنه آرومم نمیکنه...

 

دفترخاطراتم ویادته؟

 

دفتری که روصفحه اولش بادست خط خودت اسم هردومون ونوشتی؟؟؟امضای که پایینش زدی

 

 یادته؟؟

 

اصلاچی دارم میگم منو یادت هست که دفترم یادت باشه...

 

مدتیه بستمش(مثل دفترزندگیم که بعدرفتنت بسته شد.به خودم بدکردم اگه بگم بعدتوزندگی کردم نه

 

 دروغه...دروغه) دیگه حتی نگاش نمیکنم...آخه میترسم...

 

میترسم دوباره گریه کنم دوباره اشکام بریزروی نوشته ها خاطراتمون پاک بشه.آخه میدونی دیگه

 

 برگه ها هم صداشون دراومده دیگه جای اشکای منو ندارن...

 

میبینی؟

 

اشکام تلاش میکنن که نوشته هاروازتوی دفترپاک کنن...دارن کمکم میکنن توروازیادببرم

 

اما بی فایدست ... چی توروازذهنم پاک کنه؟؟؟

 

امروزیه نوشته ازمرحوم حسین پناهی خوندم....نوشته این بود

 

"همه چی از یاد آدم میره...

مگه یادش که همیشه یادشه"

پس چرا توهمیشه تو ذهنمی؟

 

میخواستم واسه دوستی که وبلاگش ومیخوندم بنویسم "بابابرو خدات وشکرکن...صدرحمت به

 

توواحساساتت"من که حتی اسم مرد دیگه بیادتوشناسنامم "نمیکشم" جامیزنم.

 

یکی بعدتواومد...فقط یک روز...یک روزپرازنفرت...یه روزخیانت به تو...من وخیانت به

 

تو؟هرگز

 

اخه میدونی اون مرد....مردنبود باتموم نامردیاش نامردم نبود...اصلابزارراحت بگم "تو"نبودی...

 

ازم میپرسن ملاکت چیه؟؟؟

 

چرا ازدواج نکرده جازدی؟

 

توکه نمیخواستی خوب چشم بازمیکردی میدیدی؟؟؟

 

نمیدونم چی بگم؟

 

کی درک میکنه؟

 

اخه میدونی؟ملاکم واسه زندگی "تو"بودی...

 

اماالان آغوشت شده بالش راحتی همسری که بازبون خودت گفتی یه باربهت بدکرده...

 

توکه رفتی...

 

ازدواج کردی...

 

خوب اخه"نامهربون" چرادیگه اینجوری؟؟؟

 

بایدحتماروزتولدم میشنیدم که فردای تولدم عروسیته؟؟؟

 

بااین کارت دیگه تولدمم خوشحالم نمیکنه...آخه چهار بهمن به دنیا میام و...

 

"پنج بهمن"می میرم

 

حتی خداهم نخواست توازیادم بری...

 

چندروزپیش خونه ابجی بودم چشمم به 2جلد کتابی افتادکه واسه تولد ابجی بهش هدیه دادی

 

روی صفحه اولشون نوشته بودی"تقدیم به خواهر زن عزیزم ازطرف دامادتون..."

 

توچندلحظه تمام این پنج سال ازذهنم گذشت ...

 

من بهترین روزای زندگیم وبا توداشتم...یادته؟

 

یادته صبحی که اومدیم مشهد؟؟؟

 

ساعت 3صبح توی اون سرما اومده بودی ایستگاه قطارکه منوببینی توسالن بااون همه صندلی

 

 خالی سرپابودی ومنتظر....

 

چشمات زل زده بود به درب ورودمسافرین...

 

یادته وقتی تو چهارچوب درمنو دیدی چطور دویدی سمتم؟؟؟

 

اماوقتی بابارودیدی خودت وجمع جورکردی بااون حجب وحیاء همیشگی سلام وخوش آمدگویی

 کردی...

 

یادته وقتی رفتیم باباایناروگذاشتیم هتل وساعت3:30شب منو وتو ابجی صدای ضبط ماشین وبردیم

 

 بالاوتوخیابوناچرخیدیم؟

 

یادته چقدرخوشحال بودی؟

 

یادته شبی که ساعت2:30زنگ زدی وگفتی کجای جوجه طلای من؟

 

گفتم:نشستم توحرم برای خوشبختیمون دعامیکنم

 

خندیدی وگفتی:پاشوبیابیرون حرم من منتظرم میخوام ببرمت یه جایی

 

گفتم این وقت شب؟؟؟

 

گفتی:اره زودبیا

 

منم باتمام شوق وذوقم اومدم پیشت

 

گفتم کجامیریم؟گفتی یه جای که تاحالانرفتی

 

گفتم اخه ساعت2:30شبه الان همه جاتعطیله

 

توگاز دادی ورفتی...

 

گفتم خوب اخه یه چیزی بگو..

 

گفتی میخوایم بریم دوغ بخوریم امااین دوغش فرق میکنه ورفتی تو تاریکی جاده...

 

هیچ وقت یادم نمیره تو اون تاریکی شب چندبارنزدیک بودبریم زیرماشین...سه یا چهار

 

 باربود.نه؟

 

رفتیم طرقبه حداقل یک ساعت بیرون مشهد...

 

رسیدیم یه کوچه که اونجاخیلی شلوغ بود همه داشتن دوغ میخوردن...گفتم مگه سوپرمارکت

 

توشهرنبود مثل دیوونه هااین همه راه اومدیم دوغ بخوریم؟؟؟

 

باخنده گفتی:عجول خانم صبرکن تابیام...

 

رفتی با دوتا دوغ ابعلی برگشتی تازه فهمیدم دوغاش فرق میکنه...(واقعا دوغ ابعلی بود)

 

یادمه موقع برگشت حس میکردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم...

 

صبح فردای اون روزویادته؟

 

تواتاق بودم ازپنجره بیرون ونگاه میکردم یه دفعه توروجلوی پنجره دیدم...بوق زدی گفتی لباستو

 

 بپوش بیاپایین

 

گفتم اخه الان؟

 

گفتی اره بیاپایین

 

لباس پوشیدم واومدم...

 

اون روزتوی مشهد طرح ترافیک بودبخاطراینکه به من خوش بگذره بارهاجریمه طرح ودادی

 

وتوخیابونای مشهدچرخوندیم وبعدبهترین بستنی مشهدوبهم دادی یادته؟؟؟

 

یادته روزی که تو گرمای ظهرتیرماه مشهد اومدی بابابااینابردیمون پیست موتورسواری؟

 

بعدش رفتیم کوهستان پارک/؟

 

احساس میکردم ازیه چیزناراحتی...انگارگرما داشت اذیتت میکرد اماهمچنان واسه خوشحالی

 

 من لبخندبه لبات بود...

 

یادته وقتی برگشتی خونه خون دماغ شدی ازبس توگرماایستاده بودی؟؟؟

 

بعدشم مامانت بهم حرف زدوتوحمایت کردی گفتی خودم دوست داشتم برم؟؟؟

 

یادته روزی آخری که مامشهدبودیم؟؟ باهم رفتیم الماس شرق؟

 

روزجمعه بود...ساعت4:30اومدی دنبالم واسه اولین باربودمیرفتم واون حوض وفواره وسط

 

پاساژومیدیدم چنان باذوق دستم وکشیدی وبردیم بهترین نقطه دیدکه آّبنما روبه خوبی ببینم بعدشم

 

بااینکه میدونستی سرزمین عجایب جایی واسه بزرگا نداره جزیه کافی شاپ چون دوست داشتم

 

برم منوبردی و اونجارودیدم؟

 

پاستیل های کندی میکس ویادته؟

 

دوستت ودیدیم که داشت پاستیل میفروخت...

 

رفتیم سمتش کیسه روبرداشتی وگفتی ازهرکدوم دوست داری بردار...باهم کلی پاستیل ریختیم

 

 توش

 

پولامون دیگه ته کشیده بود...

 

پاستیل هاروکشید وگفت :میشه بیست وهشت هزارتومان...

 

سرخ شدی ازخجالت واروم درگوشم گفتی...

 

همش پانزده هزارتومان داریم

 

میون حرفت پریدم وگفتم:

 

چه خبره؟؟؟این همه رومابخوریم میترکیم برگردون سرجاش یه مقدارخیلی کم بردارهمین جاباهم

 

 بخوریمش ونجاتت دادم...

 

"عزیزم بعدتو دیگه پاستیل کندی میکس نخوردم چون باتمام شیرینیش برای من مزه تلخی

میداد..."

 

شب وقتی توراه داشتیم برمیگشتیم خونه یادته؟؟؟

 

بابازنگ زد کلی دعوام کرد:گفت ساعت11شبه کجاموندی تو بیاخونه...

 

منم زدم زیرگریه...

 

راستشوبخوای گریه ام به خاطرحرف بابانبود....یه حس بدی داشتم حس میکردم این اخرین

 

 دیدارمونه...

 

یادته دستمو گرفتی گفتی.خانم من توخیابونیم زشته... الان مردم همه نگات میکنن گریه نکن...

 

یادته وقتی سوارماشین شدیم که برگردیم خونه وقتی توخیابون طبرسی درست ماشین روبروی

 

حرم بودوقتی گنبدطلایی اقاازاون دورنمایان شده بود پیشونیم وبوسیدی وگفتی گریه نکن همه چی

 

 درست میشه...اون لحظه هیچ وقت یادم نمیره هروقت به یادم میادهزاران بارتوخودم میشکنم

 

.(الان همون حس ودارم بغض بدجورگلوموفشارمیده...احساس میکنم دارم خفه میشم)

 

"عزیزم همه چی درست شد...امافقط به نفع تو... من این بازی رودوست ندارم بیابرگردیم ازاول

 شروع کنیم"

 

وقتی روبروی حرم ازماشین پیاده شدیم وباهم خداحافظی کردیم حس بدم بیشتروبیشترشد...دوست

 

 نداشتم بری امابایدمیرفتی...دیگه صدای مامانت دراومده بود(مامانت...)

 

وقتی وارد حرم شدم رفتم یه گوشه باصدای بلندانقدرگریه کردم که همه نگاهم میکردن وبی شک

 

میگم اشکشون سرازیرشد...

 

سرت و دردنیارم خوبیات زیادبودانقدرکه باتمام بدی های که بعدش کردی بازیادم مونده...

 

وبعد تو تنهاجایی که تسکینم میده جایی که اخرین بارازهم جداشدیم بی شک جایی نیست جزحرم

 

آقاامام رضا(ع)...

 

ترانه ای که باهم گوش میدادیم یادته؟

 

عشق من باش جون من باش...نذاری یه روزاین دل وتنهاش...ای دیوونه دوستت دارم...نمیتونم

 

ازتوچشم بردارم...

 

این ترانه روبعد ازتوهروقت میشنوم بااینکه ریتمش شاده امامحاله تااخرگوشش بدم چون همین که

 

 صدای خوانندش میادتوگوشم احساس میکنم یکی باسوهان روحم وخط خطی میکنه بعدتودیگه

 

تااخرگوشش ندادم...!!!

 

یه روزتوخوابگاه یکی ازدوستام این اهنگ وگذاشت همه اونجاخبرداشتن ازجریان من وتو...

 

دوستم میدونست ناراحت میشم اومداهنگ روعوض کنم گفتم نه بزارش....میخوام بشنوم ایندفعه

 

تااخر...

 

دوستم گفت مطمئنی؟؟؟تااخر؟؟؟

 

گفتم اره...اماقلبم داشت ازجاش کنده میشد

 

اهنگ شروع به خوندن کرد...خوند...خوند..خوند...چشمام وبستم احساس کردم دیگه نمیتونم

 

 دادزدم عوضش کن بسه عوضش کن بعدش توبغل هم کلی گریه کردیم

 

"عزیزم ببخش که نتونستم فراموشت کنم....نتونستم اهنگ وتااخرگوش بدم..."

 

تمام این لحظه هابابازکردن اون کتاب ودیدن صفحه اول ازذهنم گذشت...

 

کتاب وبستم گذاشتم سرجاش...اماکاش یکی ازاون لحظه به بعدذهنم ومیزاشت سرجاش...

 

چند روز پیش نا خودآگاه یادت افتادم...

 

اس ام اس زدم به شماره قبلیت

 

"سلام:میخواستم حالشو بپرسم؟خوبه؟زندگیش روبه راهه؟"

 

فقط یه اس ام اس اومد:خداروشکر خوبه وزندگیش روبه راهه...

 

نوشتم: منم زندگیم رو به راهه...اماروبه کدوم راه نمیدونم...

 

روبه کدوم راه ؟؟؟؟

 

حرفامو خلاصه میکنم ازبس میگم "تو" خودم وفراموش کردم "من" هم شدم "تو"...

 

نوشته ازحسین پناهی عزیز

 

صفر رابسته اند...تابه بیرون زنگ نزنیم

 

ازشما چه پنهان...

 

ماازدرون زنگ زده ایم...

 

شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 16:39 | دختر باران |

 

شما می توانید طبق دستور عمل زیر می تونید اسم کره ای تونو پیدا کنید !

مثلا:

من متولد۱۹۹۲/۱/۲۴ هستم تو لیست اول به آخرین شماره سال تولدم یعنی ۲ نگاه کردم که میشه "چویی" تولیست دوم به ماه تولدم یعنی۱ نگاه کردم که میشه "تای"
و تو لیست آخر هم به روز تولدم یعنی ۲۴نگاه کردم که میشه "کی"
پس میشه:چوییی تای کی
 

شما هم به همین ترتیب نگاه کنین یادتون نره حتما حتما براساس سال و ماه و روز میلادی تاریخ تولدتون به لیست نگاه کنین !


Surname: Korean surname is the last number in
your year of birth

*
۰: Kim
* 1: Lee
* 2: Choi
* 3: Kim
* 4: Lee
* 5: Choi
* 6: Kim
* 7: Lee
* 8: Choi
* 9: Kim

Middle name: is your month of birth.

*
۱: Tae
* 2: Jong
* 3: Jin
* 4: Ki
* 5: Min
* 6: Tae
* 7: Jong
* 8: Jin
* 9: Ki
* 10: Min
* 11: Tae
* 12: Jong

Name: is
your date of birth.

*
۱: Min
* 2: Hyun
* 3: Ho
* 4: Ki
* 5: Bum
* 6: Min
* 7: Hyun
* 8: Ho
* 9: Ki
* 10: Bum
* 11: Min
* 12: Hyun
* 13: Ho
* 14: Ki
* 15: Bum
* 16: Min
* 17: Hyun
* 18: Ho
* 19: Ki
* 20: Bum
* 21: Min
* 22: Hyun
* 23: Ho
* 24: Ki
* 25: Bum
* 26: Min
* 27: Hyun
* 28: Ho
* 29: Ki
* 30: Bum

اسم شما به کره ای چی میشه ؟؟؟

چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 22:35 | دختر باران |

گاهی باید بارید

آنقدر که خودت هم غرق شوی

گاهی باید رفت

آنقدر که خودت را هم گم کنی

آنـوقت بـرگردی

و از نـــــو بسـازی

هــر آنچه را که دوســــت می داری.......

یکشنبه بیستم مرداد 1392 | 21:32 | دختر باران |