حجم سکوت
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگرگذشتم

تنها نشسته ام و چای مینوشم و بغض میکنم

هیچکس مرا به یاد نمی آورد !

این همه آدم روی کهکشان به این بزرگی

و من

حتی آرزوی یک نفر هم نبودم . . .

 

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 | 10:30 | دختر باران |

یه وقتــــــایی هست

 که جواب همه نگرانیـــات و دلتنگیات میشــه

 یه جمله که میکوبن تو صورتــــت

“بهم گیر نـــــــده، حوصله ندارم “

 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 18:36 | دختر باران |

همين كه ميدانم هستي ....



راه ميروي و پاي امدنم ميشوي ...



در اغوشم ميگيري ...



و در خصوصي ترين روياهام حضور داري ...



همين كه بهانه وازه هام شده اي و دليل نوشتن ..



همين كه حرف هاي دلم عقيم نشده اند ...



كافي است براي يك عمر ارامش ...



فقط باش ...



حتي همين قدر دور ....



حتي همين قدر دست نيافتني ......

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 18:19 | دختر باران |

به چشمهایت بگو نگاهم نکنند
بگو وقتی خیـره ات می شوم
سرشان به کار خودشان باشد !
نه که فکر کنی خجالت میکشم ، نه !
حواسم نیست ، عاشقت میشوم . .

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | 18:18 | دختر باران |

تو خونمون هرشب زمستـــــــــــــــونه...
من منشاء ســــــــــــــــــــرمای این خونم
اون واسه من میــــــــــــــــــــمیره اما من.....
"فقط واســـــــــــه تــــــــــــو زنــــــــــده می مـــــــــــــونم"

شنبه دهم اسفند 1392 | 11:6 | دختر باران |


هی اون کسی که رفتـــــــــــــی....
اینــــــــــــو همــــــــــــیشه یادت باشــــــــــــــه...
اونــــــــــــی که ازمن گـــــــــــذشــــــت.....
"واســـــــــــــــــــه منــــــــــــــــ درگذشـــــــــــــــت"

شنبه دهم اسفند 1392 | 11:5 | دختر باران |

دوستای خوبم سلام مثل همیشه بازباتاخیر اومدم...

اما ایندفعه یه اتفاق عجیب توزندگیم رخ داده...

اون برگشته...برگشته

هنوزباورم نمیشه...هنوزچیزایی که بهم گفت توگوشم میپیچه...هنوز....

تلفن وبرداشتم حس عجیبی داشتم...گفتم یه زنگ بزنم ببینم کی گوشی روبرمی داره...

تماس با....

گوشی روبرداشت:

الو...الو...چراحرف نمیزنی؟الو...

قلبم داشت ازجاش کنده میشد...گوشم داشت از صدای تاپ تاپ قلبم کر میشد...

میخواستم حرف بزنم اما...امانمیتونستم

به زورگفتم...الو....اماتماس قطع شده بود

گوشی روانداختم یه گوشه.محکم سرم وگرفتم گفتم من چم شده..؟چرادارم دوباره خودم وزجرمیدم...

ناخودآگاه دوباره دستم رفت سمت گوشی شمارش روگرفتم بوق خورد یه بار دو بار...

گوشی رو برداشت:

الو...

گفتم:سلام حالت خوبه؟...قلبم داشت می استاد...

خیلی گرم احوال پرسی کرد وگفت خوبم...چه خوب شدکه بهم زنگ زدی...

گفتم اون چطوره؟گفت اون...مکثی کرد وگفت:اونم خوبه

گفتم زندگیت رو به راهه؟ گفت زندگیم....

دوباره ساکت شد...

بعدازکمی مکث گفت خوبه...

گفتم انگار اززندگیت راضی نیستی...حرف زدنت یه طوریه...

آخه من خوب میشناختمش هیچ موقع اینجوری نبود مطمئن بودم اتفاقی افتاده

گفت:دارم جدا میشم...دارم ازش جدامیشم...

یه لحظه سرم گیج رفت...باورم نمیشد دارم چی میشنوم...توبخاطر اون همه رویاهای قشنگمون

 وخراب کردی بخاطر اون به منی که بدون تو حتی نفس کشیدن برام سخت بود پشت

 کردی...حالابه یک سال نکشیده میگی دارم جدامیشم؟؟؟؟هنوزباورم نمیشه....هنوزفکر میکنم

بازم داری بازیم میدی...

من زجرکشیدم ۵سال... ۵سال کم نیست...۵سال ازعمرم هدررفت...۵سالی که بعدش شدم مرده متحرک...

حالا میشنوم تو...تویی که عشقم بودی...تویی که بهم پشت کردی...گذاشتم بری تاخوشبخت بشی

 اما حالا دارم میبینم توهم فقط زجر کشیدی...

من ۵سال زجر کشیدم تو توی یه سال هرشب دعواکردی....(خدا جای حق نشسته)

وخدا اینجا نشسته با من وتو چای مینوشد...

من وتو داریم تاوان چی وپس میدیم؟؟؟

 

جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 15:8 | دختر باران |

سلام دوستاي خوبم...                         

من الان دبي هستم جاتون خالي

برعكس ايران كه هواسرده اينجاهواكرمه....

خلاصه ميخواستم بكم شايدبرنكشتم ، شايدتوراه بركشت هوابيماي به دردنخوري كه اسمشونميارم سقوط كردمردم خداروجه ديدي ....

به هرحال خوبي كه نديدين بديهام رو ببخشيد.


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 16:17 | دختر باران |

طناب رابه گردنش انداختند...

گفتند:آخرین آرزویت؟

گفت: دیدن عشقم...

گفتند:خسته است...تاصبح برایت طناب بافته...

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 11:25 | دختر باران |

عاشق ترین مرد آدم بود که بهشت رابه لبخندحوافروخت..........

حواکه بغض کندحتی خداهم اگرسیب بیاورد،چیزی جزآغوش آدم آرامش نمیکند...

خوش به حالت آدم...خودت بودی وحوایت...

وگرنه حوای توهم هوایی میشد...!وخوش به حالت حوا...تنهاحوای زمین توبودی...

وگرنه آدم هوای حواهایی دیگرداشت...دیگر نه ادم،آن ادم است ونه حوا،آن حوا....

من وتو،زاده ی کدامین دونخستینیم؟؟؟که نه بوی ادمیت داریم ونه هوس حوا....؟!

وقتی سایه ها بوی انسانیت نمی دهند!همان بهترکه سایه ای بالای سرت نباشد...

اینجابرای حوابودن...ادم کم است...

به جرم وسوسه چه طعنه ها که نشنیدی حوا....پس ازتوهمه تاتوانستندآدم شدند...!

چه صادقانه حواشدی و...چه ریاکارانه ادمیم...!

توآدم...من حوا...

بیاجهانی دیگرآغازکنیم...عشق بورز...دوستم داشته باش...تازه سیب چیده ام!

حوابودن تاوان سنگینی دارد...وقتی ادم ها برای هردم وبازدم به هوا نیازدارند...!

حوا...!جان مادرت راست بگو تومگرسیب راپوست کندی وخوردی که دنیا اینگونه پوست مارامی کند؟

هیچ کس نفهمید،شایدشیطان عاشق حواشده بود که به آدم سجده نکرد...!

شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 11:10 | دختر باران |