X
تبلیغات
حجم سکوت

حجم سکوت

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگرگذشتم

این روزها انسان ها برای هم سرنوشت وقسمت میسازند(چه بازی جدیدوعجیبی پازلی ازسرنوشت وقسمت)

امروز دلم خیلی گرفته نمیدونم چراازدیروزیاد گذشته ها افتادم. همیشه این فکرتوذهنم که کجای رابطه ام کم گذاشتم کجا خطاکردم کجابدی کردم ؟؟؟؟وهزارسوال دیگه که بایداینجورتاوان کارنکرده روپس بدم؟

میدونی این روزها ادم ها برای هم سرنوشت میسازند.یه نفرمیادمیشه همه ی زندگیت همه ی وجودت بعدهمونجوری که اروم اروم خودشوتودلت جامیکنه خیلی راحت تنهات میزاره ومیگه آروم آروم فراموش میکنی.منو وتو قسمت هم نبودیم.(قسمت هم نبودیم)(قسمت هم نبودیم)

ومن وامثال من رومیکنیم به خدامیگیم همش تقصیرتوبودچرامانبایدبه هم میرسیدیم چراچراچرا؟؟؟غافل ازاینکه خداازبالافقط داره این بازی پرگناه منو وتورونگاه می کنه افسوس میخوره میگه ای انسان من به توقدرت اختیاردادم توخودت داری سرنوشت خودت روبه بازی می گیری توخودت اینجوری بازندگیت بااحساساتت بازی کردی.

چقدرپستن چقدرپستن انسان هایی که میان وزندگیت وبه بازی میگیرن ومیگن قسمت نبود،خدانخواست،(ایاواقعا خدانخواست؟)

یه جاخوندم:هرجامی بینم نوشته خواستن توانستن است آتیش میگیرم.یعنی اون نخواست که نشد؟

یعنی اون نخواست؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391ساعت 15:21 توسط دختر باران| |

 

 

پشت چراغ قرمز ، پسرکی با چشمانی معصوم و دستانی کوچک گفت : چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تا ، صد تومن !. آهی کشیدم و با خود گفتم : تمام چسب زخمهایت را هم که بخرم ، نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 22:24 توسط دختر باران| |

 

چشمانم رابازمیکنم تونیستی!این بی رحمانه ترین اتفاق هرروزمن است...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 21:12 توسط دختر باران| |

من وتو...

من و تو... یه عکس دو نفری به این دنیا بدهکاریم...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 21:5 توسط دختر باران| |

Nothing great was ever achieved without enthusiasm...

به هیچ چیز بزرگی بدون اشتیاق نمیتوان دست یافت

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 16:16 توسط دختر باران| |

گاهي شايدلازم باشدازيادببريم،

يادآنهايي كه بانبودنشان،

بودنمان رابه بازي گرفتند...

 

 

پرنده اي كه رفت بگذاربرود...

هواي سردبهانه است هواي ديگري به سردارد...

 

 

درزندگيت براي کسي بسوزکه براي خاموش کردنت بااشک تلاش کند!

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 16:14 توسط دختر باران| |

خدایابزن سوت پایان را،صداقت من،حریف هرزگی این زمانه نمی شود!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 16:3 توسط دختر باران| |

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان ،

تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،

که از شرم نبود شاد پیغامی ،

میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 15:48 توسط دختر باران| |

هبوط اولين برگـــ

آغاز فراق استـــ

هوا سرد است و طاقتـــ اندكـــ و تسليم بسيار ...

بيچاره درختـــ من كه پاي رفتن ندارد
كاش فقط ميشد آنجا نشستـــ و از همه دنيا گسستـــ و دل به غريبه ها نبستـــ

و يقين دارم ديگر دستهاي تنهايم

براي تو ...

دوباره سيبـــ چيدن را وسوسه شامگاهي محض مي دانند !!!
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391ساعت 15:45 توسط دختر باران| |

این روزا سپیده که می زنه دیگه بیدار نمیشم....


میمیرم از زنده بودنم....


میفهمی؟؟؟؟؟



دلم هوای سنگینی نگات وکرده که توهی به من زل بزنی من به روی خودم نیارم....


چتر رابالای سرم گرفتی وگونه هام خیس بود....

وتوهرگزنفهمیدی...

که چتر...

باید بالای دلم باشه نه سرم



نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 22:11 توسط دختر باران| |

Design By : Templateland